آزادی p4

روی آدم آهنی پریدم و پیچ های پشتش رو که به لطف کت زنگ زدگی هاش رو خوب کرده بود با پیچ گوشتی باز کردم و وارد دستگاه شدم.

پیچیده ترین چیزی بود که دیده بودم! بیشتر کنجکاو بودم بدونم انرژیش رو از کجا می‌گیره!



واردش شدم و سرم رو بالا بردم تا ببینم انتهاش به کجا ختم میشه.

از یک شئ کروی شکل داشت نور بنفشی بیرون میزد.

ازش بالا رفتم و می خواستم اون شئ رو بگیرم که یک دفعه سیم های داخل بدنش به کمرم ضربه ی محکمی زد که پرت شدم پایین!

چشمام گرد شده بود و از درد کمرم داشتم ضعف می‌رفتم

چشمام رو بستم و با باقی مونده‌ی قدرتم داد زدم: کت نوار!

اون کجا رفته بود؟!

یک صدای مردونه و کلفت تو محوطه ی بیرونی پیچید: تو الان دو راه انتخاب داری دخترجون، یا میراکلست رو تسلیم من می‌کنی یا همینجا میمیری و بعد میراکلست مال من میشه!

درد کمرم باعث میشد حرفاش رو تا نیمه بفهمم

- تو ک... کی هستی؟

- میراکلستو بده یا بمیر!

اون موقع لحظه ی وحشتناکی برای من بود! اونم وقتی که فهمیدم یک دشمن دارم که می خواد سر به تنم نباشه!

- خیلی خب تا سه ثانیه بهت مهلت میدم، یک، دو... دو نیم...

ضربان قلبم بالا رفته بود!

- سه!

سیم های ضخیمش به سمتم خیز برداشتن و من چشمامو بستم و جیغم تو حلقم خفه شد!

- کتاکلیزم!

چشمام رو آروم و شگفت زده باز کردم و با کت که داشت بالای سرم سیم ها رو با میله‌ش تکه تکه می‌کرد مواجه شدم!

بلند شدم و با تیری که توی کمرم کشید زانو زدم: تو اون گوی بنفش! انرژیش از اونجا گرفته میشه!

با میله‌ش به بالا اوج گرفت و قدرتش رو روی گوی بنفش تخلیه کرد.

سیم‌ها شل شدن و اون شئ روی زمین افتاد.

یک پروانه‌ی بنفش از توی آهن پاره‌ها پرواز کرد.

به کت نگاه زهرآلودی انداختم: کجا بودی؟!

+ باید به کوامیم غذا می‌دادم و انرژی می‌گرفتم تا بتونم یه بار دیگه از قدرتم استفاده کنم!

- به صورت خلاصه تجدید قوا!

به غول آهنی روبرومون نگاهی انداختم...

- امم... میراکلس لیدی باگ!

همه‌چی به حالت اولش برگشت.

اون پروانه‌ی بنفش رو هم گرفتم تا دردسر درست نکنه بر اساس گفته های تیکی و بعد آزادش کردم.

- ممنون کت نوار... یعنی وقت شناسیت منو کشته!

+ من همیشه وقت شناس خوبی بودم و هستم

- بله واقعاً مدیریت زمانیت عالیه، اگه سه ثانیه‌ی دیگه دیر میومدی مطمئن باش مورد سرزنش قرار می‌گرفتی!

- بهرحال الان قبول کن که یه تازه کار حرفه ای کنارت ایستاده.

قبل از اینکه بتونم تیکه‌ش رو خنثی کنم سریع گفت:

+حالا که وقت داریم... اسم دوشیزه؟

طناب کش‌دارم که یادم اومد یک وسیله‌ی سرگرمی به اسم یویوئه رو پرت کردم و به مجسمه‌ی افسانه‌ای دیو بالدار گیرش دادم و مضطرب به کت زل زدم.

+ الان یه اسم مستعار باید داشته باشی، نه؟

- لیدی... باگ... آره لیدی باگ!

+ لیدی باگ؟

یک خداحافظی کردم و از اون محوطه دور شدم.

تو یک کوچه‌ی تنگ و خلوت کلمه‌ی بازگشت رو گفتم: تیکی اسپاتس آف...

***

+ سابین تو هم دیدیشون؟

× فکر کردم خیالاتی شدم!

از پشت دیوار اومدم بیرون و خودم رو زدم به اون ور و گفتم: چی شده بابا؟

+ خدا بهمون رحم کرده دخترم! همین الان دوتا ابر قهرمان شهر رو نجات دادن.. راستی تو کجا بودی؟! وقتی می‌خواستیم از خونه بریم بیرون، تو اتاق و بالکنت پیدات نکردیم! خیلی نگرانت شدیم...

- من... من توی زیرزمین بودم... داشتم... داشتم توی زیرزمین روی طرح اختراع جدیدم کار می‌کردم! می‌دونین که خانم مندلیف بدجور سختگیره و خب تا وقتی مدارس باز بشن باید یه طرح رو برای ارائه آماده کنیم...! برای همین اونجا متوجه‌ی چیزی نشدم...

- من و مامانت می خواستیم بريم بیرون تا پیدات کنیم!

مامانم نفسشو بیرون داد: خوشحالم که حالت خوبه.

الان واقعاً نیازمند یک آغوش خانوادگی بودم...

*******

*******

- آخ خیلی خسته شدم...

- من بدبخت بیشتر، خیلی گشنمه بهم غذا بده!

- من قبل از اینکه تبدیل بشم بهت همه نوع غذایی اوردم اما تو همشونو رد کردی، تو چی می خوای بخوری؟! همون کممبر توی سطل کنار خیابون؟

- هومم... چه بوی خوبی میاد...

به سمت سطل آشغال هجوم برد و بعد از چند ثانیه یک تیکه پنیر کممبر رو بیرون اورد

- چه بوی خوبی میده قربونت بشم من!

- نگو که از هر چیزی که تو سطل زباله باشه خوشت میاد!

- عشق من هیچ وقت جزو "هر چیزی" نیست!

- کممبر؟!

- گنج خالص فقط کممبر!

روی تختم نشستم و خطاب به پلگ گفتم: پلگ... یک نفر از دستم خیلی دلخوره... می خوام از دلش در بیارم ولی اگه حرفام رو باور نکنه یا ...

- دوست دخترته؟

- نه پلگ، فقط به صورت اتفاقی باهاش روبرو شدم، شروع بدی داشتیم... 

- حالا این شخص ناشناس واقعاً مهمه؟

- آره، حداقل دوست ندارم ازم متنفر باشه

- اگه راهنمایی می خوای اول یکم بیشتر بهم کممبر بده بعدش بهت راهنمایی میدم

- اصلاً راهنمایی نمی خوام الان میرم برات میارم:/

- خب ببین... تو که خودت می دونی هیچ اشتباهی نکردی، مگر اینکه کرده باشی؟

- نه خب... تقصیر من نبود

- تقصیر یکی دیگه بود؟

- نمی تونم مقصر بدونمش... ولی آره

- *زیر لبی: یعنی چی که مقصر نمی دونیش* خلاصه که خودت که حقیقتو می‌دونی، پس سعی کن واقعیت رو بهش بگی!

- خب من قرار نبود که بهش دروغ بگم!

- خب تو یک موقعیت مناسب بهش همه‌چیز رو توضیح بده! فقط شما دوتا تنها!

- امیدوارم قادر به شنیدن حرفام باشه

*****

*****

چند روز بعد از اون اتفاق می‌گذره و مدرسه ها بازگشایی شدن.

- خب بچه ها کلاس امروز تمومه، براتون روز خوبی رو آرزو می کنم و از این دو هفته‌ی تعطیلات استفاده کنید!

 

از روی صندلیم بلند شدم و همراه با آلیا و لوکا از کلاس خارج شدیم.

- خداحافظ مرینت!

- خدافظ لوک!

آلیا قبل از اینکه بره اومد کنار گوشم و گفت: راستی مری، روزنامه‌ها رو نمی دونم می خونی یا نه ولی یکی از روزنامه‌نگارا دونفر رو دیده که داشتن با اون هیولای آهنی می‌جنگیدن!

از تو کیفش یک روزنامه بیرون اورد و با لحنی که هیجان توش موج میزد گفت: می دونی چقدر شغل بابام می گیره؟! اینجا رو نگاه! یک نفر یواشکی ازشون عکس گرفته! عکس! یعنی اینقدر خبر دسته اولی بوده که از قهرمانامون عکس گرفتن!

آلیا ازم دور شد و گفت: ببخشید مرینت امروز نمی تونم تا خونه باهات بیام چون مامانم بهم گفته بود که سریع برگردم و توی تزئین کردن خونه برای کریسمس بهش کمک کنم!

- باشه، پس فعلاً!

- فعلاً!

به رفتنش نگاه کردم.

چقدر هوا سرد شد! بهتره سریع برگردم خونه!

می خواستم برم که متوجه شدم یک نفر کنارم قرار گرفته!

بهش نگاه کردم و سریع نگاهمو ازش گرفتم.

- من واقعاً متاسفم... ولی باور کن که دچار سوتفاهم شدی!...

- نیازی به توجیه کردن نیست

- ببین... اون نیمکت... یکی از همکلاسی هام به اسم میکائیل با چاقوی اَره‌ای پایه‌ی نیمکت رو برید؛ و وقتی که کنار آبسرد کن بودیم... اونجا میکائیل روم آب ریخت و من سر بطریم باز بود و خواستم آب روی صورتم رو کنار بزنم که آبم پاشیده شد روت!.. خب این یکی یکم توضیحش سخته...

- خب؟ چرا داری اینا رو به من میگی؟

- چون می دونم قراره که با هم همکاری کنیم و من نمی خوام که در آینده همکارم ازم متنفر باشه اونم بخاطر یک سوتفاهم!

به روبروم نگاه کردم و به خلوتی روبرومون خیره شدم... چیزی روی دماغم نشست که باعث شد چشمام به سمت بینیم کج بشه: یا خدا! این چیه؟

پسره اون چیز سفید رنگ رو از رو بینیم پس زد: برفه!

به بارش بی وقفه‌ی برف خیره شدم.

دهنم رو باز کردم که یک دونه برف بره تو دهنم که وقتی فهمیدم پسره کنارم ایستاده دهنم رو بستم و یک سرفه ی تصنعی کردم.

تک خنده ای کرد که از شدت شرم خواستم آب بشم.

چیز نرم و گرمی روم انداخته شد که وقتی نگاهم رو چرخوندم متوجه شدم کُت مشکیش رو روم انداخته!

- من با بادیگاردم میرم... خدافظ!

با دست‌‌پاچگی حرفم رو بریده بریده به زبون اوردم: خ.. خداحا.. فظ...

توی ماشینش نشست و برای آخرین بار بهم نگاه کرد و دستشو برام تکون داد

حس کردم بدنم داغ شده و داره می لرزه! 

منم وقتی تشخیص دادم که دارم بجای دستم، سرم رو تکون میدم کارم رو اصلاح کردم...

- چه جیب گرمی! ازش نمی خواستی تشکر کنی؟

- چه بوی خوبی میده...

- ای خدا

- چیز ببخشید چی گفتی؟

- هعی... حداقل خودتو بهش معرفی می کردی! بیا بریم خونه، مگه قرار نیست برای کریسمس کمک کنی؟ 

- آره آره!

- میگمااا... من دارم توهم میزنم یا... چشات داره برق میزنه؟

یکم مکث کردم که تیکی به صورتم چسبید: به منم باید از اون شیرینی های خوشمزه‌ت بدی ها!

- البته اگه نسوزونم‌شون!

اون اولین کسی بود که اولین برف امسال رو در کنارش تماشا کردم! شاید عجیب بنظر بیاد اما... حس می کردم که...

نه! شایدم یک حس نوجوونانه‌ست!

دستام رو توی آستین های کُت کردم و به سمت خونه حرکت کردم, می تونستم کریسمس رو به گرمی استشمام کنم...



وقتی شارژت کمه و برق نیست که بزنی تو شارژ*

روشن کردن چراغ قوه برای دید*

وقتی پیام اخطار اینترنت همزمان برات میاد*TT

برای یادآوری چهارشنبه ها پارت میدم😁😐

ولی چون چهارشنبه ها خیلی طولانیه... ..... حقیقتش چیزی که می خوام برسونم بهتون اینه که... دوشنبه و چهارشنبه ها پارت می ذارم

***

اههههمممم

وقتی حس می کنی یه چیزی تو این پارت کم بود*

خب تا پارت ۴ توی شعبه ی یک هم نوشته بودم یو نو؟

ری اکشن همه(هم اونایی که می دونستن هم اونایی که نمی دونستن) : 

ولی خدایی ویرایش کردنش از نوشتنش سخت تر بود😐✋️

 ولی ادامه‌ش مهمتره یو نو؟😁😂

اهم

نگاهش به شارژ گوشیش میوفته و پرده ی اشک چشمش رو می پوشونه*ಥ_ಥ

داره نفسای آخرشو می کشه دیگهTT😂

شما: 😐😐😐😐

بچه ها براتون پیش اومده یه بازیه ترسناک کرده باشین یا یه فیلم ترسناک دیده باشین بعد شب بشه و خوابتون نبره؟😐😂

من خودم نه فیلم و نه بازی، بلکه عکس آنابل رو دیدم تا دو روز خواب نرفتم

خیره به دیوار*

یکی: تو که جنبه ی ترسناک نداری آخه برای چی... 😐

اهممم

آنچه خواهید خواند:

"فریاد آشنایی که تن صداش دلم رو می لرزوند توجهم رو جلب کرد: کلویی اینقدر بلند داد نز...
با دیدن من ادامه ی حرفاش رو خورد و دستش رو بالا اورد و با لحن هیجانی‌ای گفت: سلام!"

"به طور خیلی ناگهانی و خیلی بی دلیل یه چیزی توی ذهنم جرقه زد

"اون نیمکت... یکی از همکلاسی هام به اسم میکائیل با چاقوی اَره‌ای پایه‌ی نیمکت رو برید"

فعلااااً💛🌺

[ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۱ ] [ 22:0 ] [ Elina ] [ ]
Last posts