چون اولین باره که میرم خونهش یه جعبه شیرینی کوچیک خریدم. ادب حکم میکرد کادو بگیرم اما واقعا فرصتش رو نداشتم.
ظاهر خونه ویلاییش من رو یاد خونه خودمون توی بوستون انداخت. دلم تنگ شده،اما موقعیتش پیش نمیاد که بتونم ببینمشون..شاید بهتر باشه با اونا بگم که بیان اینجا.
بند کلاه کاسکت رو دور ساق دستم انداختم و جعبه شیرینی رو برداشتم..
چترش!چترش رو فراموش کردم. واقعا توی به خاطر داشتن وسایل قرض گرفته شده ضعیفم.
چرا دعوتم نکرد رستوران؟..شاید رستوران فضای رمانتیکی داره و فلیکس میخواد از این مسئله جلوگیری کنه..اره خودشه.پس آدم فهمیده ایه!(فاز؟)
زنگ رو زدم و روبروی آیفون ایستادم.بدون اینکه جواب بده،در باز شد.
داخل خونه خیلی بزرگتر از ظاهر بیرونش بود.راه روی کوتاه پیش روم رو طی کردم و وارد سالن شدم.
_سلام؟
فلیکس از پله های طبقه بالا پایین اومد.
+عاو سلام مرینت.خوش اومدی.لطفا بشین
و به سمت مبل ها هدایتم کرد.قبل از نشستن جعبه شیرینی رو بهش دادم.
+اصلا نیازی به این کار نبود.
_حرفشم نزن!باید لطفت رو جبران کنم
لبخند زد و وارد آشپزخونه شد.
+چای یا قهوه؟
_فقط چایی.ممنونم
به محض اینکه کلاه کاسکت رو روی مبل کناری گذاشتم ،حرکت هوا رو کنار بدن خودم حس کردم و دیدن یه موجود پشمالو،درست در فاصله چند سانتیم نشسته. مسلما ترسیدم!
_خدای من،این چیه؟
فلیکس از دور نیم نگاهی انداخت و گفت:
+آها . اون سگه
_میدونم سگه!..مال توئه؟
+آره.یعنی نه!مال همسرم بود.سگ راهنمای نابینا هاس.
همسرش نا بینا بوده؟بدون اینکه چیزی بپرسم ذهنم رو خوند.
+مادرش نابینا بود
_آها.که اینطور.اسمش چیه؟
سینی چای رو روی میز عسلی گذاشت
+نیکو.(نیکُ)ببخشید اگه بهت نزدیک شده.زیادی کنجکاوه
پوزه ش رو روی بازوم می کشید.
_نه،من...سگ هارو دوست دارم.نیکو ...ژاپنـ...یه؟
+یه کلمه ژاپنیه.یعنی درخشش آفتاب.
میگم آشناست ها.ادرین همیشه میگفت برای فهمیدن انیمه و مانگا هایی که باهم میخوندیم ژاپنی یاد بگیرم،اما من به هیچ وجه زیر بار نمیرفتم و اون مجبور میشد نسخه ترجمه شده رو برام بفرسته.
_که اینطور..میتونم نوازشش کنم؟
لبخند گنگی زد
+آره ....ولی،اگه کسی باهاش زیاد مهربون باشه فکر کنم منو رها میکنه!
با لحنی مطمئن گفتم:
_البتهههه...قول میدم زیاد باهاش صمیمی نشم.
•°•°•°•°•°•°•°•°
همچنان که نیکو اسباب بازی هاش رو آورده بود پیش من! فلیکس توی آشپزخونه درحال اتمام خورده کاری های شام بود.
_کمک نمیخوای؟
+دوران نوجوونیم،تقریبا تمام روز رو تنها بودم.دیگه توی غذا پختن حرفه ای شدم.
_دقیقا برعکس من.هیچ استعدادی تو آشپزی ندارم.اگه بدنم میتونست صحبت کنه قطعا بخاطر غذاهای مضری که میخورم ازم شکایت میکرد.
هیچوقت اولین روزی که ادرین پنکیک درست کرد رو فراموش نمیکنم.درواقع،هیچ کدوم از خاطراتم رو با ادرین فراموش نکردم!..پدرش اومد خونه و پرسید هی،مگه پنکیک رو صبح ها نمیخورن!.ادرین هم جواب داد پدر بنظرت مرینت صبح میاد اینجا؟راست میگفت.احتمالش صفر بود.با به یاد آوردن اون روز،ناخوداگاه لبخند پررنگی روی صورتم نشست.
صدای برهم کوبیده شدن فلز،جلیز و ولیز روغن و اصواتی که خبر از درد میدادن به گوش رسید.
_ چی شد؟
+هیچی..چیز خاصی نشد.
دستش رو زیر شیر آب گرفت.بلند شدم و به سمتش رفتم.
_حرفه ای بودی دیگه؟
+دستم گریل شد!
_میتونم ببینمش؟تو دبیرستان کمک های اولیه یاد گرفتم.
نیازی نبود دروغ بگم،اما گفتم!فلیکس هم یه جوری نگاه کرد انگار واقعا میدونه دروغ گفتم.
کف دستش رو نشون داد
_زیاد آسیب ندیده.وازلین بهترش میکنه
+فکر نمیکنم اونقدرا هم ساده باشه. پماد سیلور سولفادیازین نیاز داره.
داره شورش رو درمیاره.یه سوختگی سادهس.نوچی کرد و گفت:
+اینجا ندارم..میتونی کمک کنی؟
_اوهوم چرا که نه!
+امم..از اون راهرویی که وارد شد،سمت چپ اتاق لباسشوییه.توی یکی از طبقه ها جعبه سفید رنگی با صلیبقرمز...
_اوکی اوکی میدونم.
به همون آدرسی که داد رفتم و روی طاقچه دنبال جعبه گشتم.
پیداش کردم. چون بالا بود مجبور شدم روی پنجه بایستم.همراه با جعبه،پوشه دکمه داری از روی طبقه سر خورد و روی سرم فرو اومد.
_اوخخخ..
محتوای پوشه پخش زمین شد. خواستم بی اعتنا ازش بگذرم و بعدا به فلیکس بگم که افتاده،اما تصمیم گرفتم کاغذ هارو جمع کنم.دو زانو نشستم و یکی یکی جمعشون کردم. حس کنجکاوی و صد البته شمّ پلیسیم وادارم کرد بهشون نگاهی بندازم. فرم نوشته ها عادی نبودند،همچنین علامت سازمان که کنارشون درج شده بود.یه نامه محرمانه از تغییر شعبه.چرا همچین نامه ای باید محرمانه باشه؟
برگه های بعدی همراه با چند عکس به همدیگه منگنه شده بودن. دیگه واجب شد بفهمم موضوع چیه.
زن داخل عکس ها،درست مثل آخرین مقتول با ضرب گلوله توی چشم هاش به قتل رسیده بود.اونقد فجیع که موهای تنم سیخ شد.نوشته هارو پراکنده خوندم.موضوع قتل یکی از افسر های اف بی ای بنام کاگامی تسوروگی بود.
چرا این مدارک باید توی خونه فلیکس باشه..مگه اینکه...؟
افسری که همسرش کشته شده ،فلیکس بوده.قلبم به تپش و دستام به لرزه افتاده بودن.از ترس اینکه فلیکس نیاد و من رو نبینه پشت در ایستادم.
داد زدم:
_جعبه رو دیدم.الان میارمش
+ممنون. فعلا گرفتمش زیر آب
به سرعت برگه بعدی رو از زیر برداشتم.بالاخره میفهمم چه رازی پشت چهره مرموز فلیکس پنهان شده.
یه گزارش اطلاعات که عکس پرسنلی فلیکس داخلش درج شده بود.ولی...
اول فکر کردم مشکل چاپیه. اون فلیکس بود اما...
با ظاهری کاملا متفاوت!.موهای بلوند و چشم های روشنی که اون رو واقعا شبیه...
خوندن اسمش باعث شد سر انگشتام بی حس بشن و تمام برگه ها از دستم بیوفتن.انگار کسی روحم رو بلعیده بود.صدای تپش قلب سرسام آور توی جمجمهم به پیچش درومد.
فلیکس شبیه ادرین نبود.
اون خودش بود.کسی که یازده سال پیش با نام ادرین اگرست ،ماساچوست رو به مقصد واشنگتن دی سی ترک کرد.کسی که اونقدر تغییر کرده بود که نشناختمش.
تمام مدت،این ادرین بود که ذهنم رو درگیر کرده بود.نه فلیکس،و هیچ کس دیگه ای.
بغض سنگینی توی گلوم جا خوش کرده بود.اونقدر مبهوت بودم که نتونستم ریزش اشک هام رو کنترل کنم.
با رعشه شدید بدنم کاغذ های لعنتی رو جمع کردم و توی پوشه گذاشتم.فقط یه جرقه لازم بود تا بغضم شکسته بشه و فریاد بزنم.دست هام رو روی دهنم گذاشتم و فشار دادم.
و به سختی نفس کشیدم.نباید بهش فکر کنم،نباید بهش فکر کنم!
صدا زد:
+اونجا نیست؟
رد اشک ها رو با آستینم پاک کردم و به سختی کلمات رو به زبون آوردم
_پیداش کردم.
اونقدر عمیقنفس کشیدم که سرگیجه گرفتم.پماد رو برداشتم و بدون اینکه به عقب نگاه کنم به سمت آشپزخونه رفتم.
اونقدر حالم بد شده بود که به هیچ چیز جز آروم نگه داشتن خودم فکر نمیکردم.
•°•°•°°•°•°•°•°•°•°•
نگه داشتن بغض به مدت طولانی یکی از بدترین شکنجه های دنیاست.علل خصوص اگه مجبور به خوردن چیزی باشی. حاضر بودم زهر بخورم اما بتونم یه نفس راهت همراه با گریه بکشم.
نگاهم روی صورتش افتاد.به دلم افتاده بود که فلیکس به ادرین مربوطه.اما حتی خوابشم نمیدیدم که معشوق هجدهسالهم اینقدر عوض شده باشه.
+اتفاقی افتاده؟
لبخند تصنعی زدم .
_نه.توی سس سالاد فلفل ریختی نه؟
+چیلیه. چطور مگه؟
_فکر کنم یه گلوله فلفل خوردم.صورتم داره گر میگیره.میش....میشه بگی سرویس بهداشتی کجاس؟
+او البته.اونوره
و با دست به پشت پله ها اشاره کرد.اهسته بلند شدم و خیلی عادی داخل شدم.تونستم نفس بکشم و بی صدا زدم زیر گریه.
قسم میخورم تنها چیزی که حتی بهش فک هم نمیکردم ازدواجش بود.اون تمام این مدت اینهمه زجر کشیده و من به بهانه سختی دوران نوجوونیم فقط دپرس شده بودم.بدون مادر بزرگ شد وفقط لبخند زد،و من توی بغلش،بخاطر سختگیری والدینم گریه میکردم.کاری کردم که بذاره و بره و دیگه بهم فکر هم نکنه.
همیشه میدونسم که وجودم هرجای دنیا که باشه جذب ادرین میشه.و اون توی این همه شغل، همونی رو انتخاب کردم که اون انتخاب کرده بود.
چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم و بعد از اینکه کمی خالی شدم،سر میز برگشتم.
•°•°•°•°•°•°•°•°
به صورتش نگاه نمیکردم.
+ممنونم که دعوتم رو دعوت کردی.
_از لطفت ممنونم.شب خوبی بود.
کلاه کاسکت رو روی سر گذاشتم و سوار موتور شدم.
+فردا میبینمت.
_خداحافظ
تمام مسیررو با سرعت طی کردم و به پل بروکلین رسیدم. دیگه پاهام توان فشار دادن پدال گاز رو نداشت. کنار زدم و خودم رو به میله ها تکیه دادم.
کائنات میخواد درد بکشم.وگرنه چرا باید از اول اینجوری باشه. احساساتم طوری ترک برداشته که میتونم به راحتی اشک بریزم.بی فایده س.تمام تلاش هام برای باور داشتن خودم. سعی میکنم خاطرات احمقانه بچگیم رو فراموش کنم و به زندگی عادی ادامه بدم،اما سر بزنگاه دوباره از راه میرسه.
وجودم از نفرت توام با علاقه لبریز شده بود. هم میخواستم بزنم توی صورتش و با داد بگم پسره عوضی،چرا دوباره اومدی توی زندگی من؟درگیر کردن ذهنم کافی نبود،نه؟..هم دلم میخواد همه چیز مثل قبل بشه.
دوستش دارم. اما اون مال من نیست. زمان بهم ثابت کرده که هیچ تعلقی بهم نداره.
دلم برای همسرش میسوزه که خیلی زود ازش جدا شد.
یه شامه رمانتیئک یه لببخندع فوق العاده ههههه😐
بهش میگن انتخاب بچه ها جونم😐 لابد الان ادرینم رو سرزنش میکنید،بخاطر ازدواجش😐ولی نکنینننن
بدون حضور وکیلم هم صحبت نمیکنم😐دست هم بهم بزنین جیغ میزنم
